فکر میکنم همه اش که نمیشود همین خیابان باشد و این بلوار بنفشه اندود. چشم هایم را میبندم. پیش از آنکه دهانم به کلامی باز شود میگوید:- همین که هست ! تکلیفو روشن کن ! تکلیف او که معلوم است تکلیف خودم را اما نمیدانم. دست نوشته ها را زیرو رو میکنم، دنبال خطوطی میگردم که با مداد قرمز شب قبل برای خودم علامت زده بودم که امروز نشانش بدم. کاغذها توی دستم میلرزند. با آنکه به تته پته میافتم میگویم:- حالا ... حالا... نمیشه... نمیشه نمیره؟ کسی در منتهی الیه سالن زیر زیرکی میخندد و دو زانو مینشیند همان جا روی زمین و بلند میگوید: - دکی! پس تکلیف دموکراسیمون چی میشه قربون کله ات بشم من ؟!من جرات بیشتری میابم. میگویم:- اگه من تماشاچی باشم که کل شبو برای این بچه گریه میکنم تا صب نه میگذارد نه بر میدارد میگوید : - وقتی نیستش دیگه ! چرا نمیری به جهندم؟!بعد یکهو خیلی تند برگه ها را از توی دست هام میکند و مچاله موچوله و یلخی میریزد توی کوله پشتی اش، نفس نفس میزند و از کنار شقیقه هاش رد محسوس عرق پیدا میشود. ترس برم داشته میخواهم چیزی بگویم نمیتوانم دهانم انگار باز نمیشود به کلامی. مرد جوان از جایش بلند شده و همانطور که دارد از ته سالن نزدیک میشود میگوید:- بابا نوکرتم بده کاغذا رو غلط کردیم ما! و آنوقت کله اش را یک طور خیلی محسوس برایم تکان میدهد که یعنی من هم بی معطلی چیزی بگویم. اما من بجایش فقط کف دستهای خیسم را توی جیب های مانتویم کش و قوس میدهم تا خشک شوند. قلبم دارد همین حالا برای خودش راسپوتین میزند همانقدر تند همانقدر بی پروا. مرصاد، نزدیک شده سرش را به کله ی کاپیتان نزدیک کرده انگار بخواهد چیزی درگوشش بگوید اما بلند آنقدر بلند که بتوانم بشنوم میگوید :- این کارو نکن رفیق!کاپتان ب
برچسب:
نویسنده: هستی نوری
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 20:54